سلام نازنینم!
اگر از حال من خواسته باشی
می گویمت ،خوب نیستم
من با مدادم !من با خاطرات تو!
من با نبودنت!با ندیدنت !
بسیار دلتنگ توییم.
می خواهم برایت بنویسم
میدانم که دوست میداری
میدانم که شادمان می شوی
اما مهربان، نمیتوانم !
نه !نمی توانم!
نه !تا زمانی که نیایی
امروز بیا!
شاید دیگر فردا نباشم!!!

امشب،شب ناله در فراق پدری مهربان است که غیر از چاه و نخل و ماه کسی گریه اش را ندیده بود.

پدری دلسوز که با اه همه ی کودکان یتیم،شریک بود و غصه های همه را بر جان خود هموار می کرد،

ولی کسی از غربت او و درد های دلش با خاری در چشم و استخوانی در گلو خبر نداشت.

دوستان تو این شبا یادتون نره ما رو دعا کنین

مهربانی نقش هر نقاش نیست

هر که نقشی را کشید نقاش نیست

نقش را نقاش معنا می دهد

مهربانی نقش یار است

حیف یار نقاش نیست

دیوان ودیوانه

یا رب مباد که از پا،جانان من بیفتد

درد و بلای او کاش بر جان من بیفتد

من چون ز پا بیفتم،درمان درد من اوست

درد اَن بود که از پا،درمان من بیفتد

یک عمر گریه کردم،ای اَسمان روا نیست

دردانه ام ز چشم گریان من بیفتد

ما هم به انتقام ظلمی که کرده با من

ترسم به درد عشق و هجران من بیفتد

از گوهر مرادم چشم امید بسته است

این اشک نیست کاندر دامان من بیفتد

من خود به سر ندارم دیگر هوای سامان

گردون کجا به فکر سامان من بیفتد

خواهد شد از ندامت دیوانه شهریارا

گر اَن پری به دستش دیوان من بیفتد

                                                                        (شهریار)