مومیایی

مرا میان بازوانت مومیایی کن!

شاید هزاران سال بعد باستان شناس کنجکاوی از عاشقانه های دستانت رمز گشایی کند...!

خدایا!

دستم به آسمانت نمی رسد!

اما تو که دستت به زمین می رسد بلندم کن...!

پ ن:هر چه خودمو به کوچه بیخیالی می زنم باز سر از کوچه دلتنگی در میارم....

نگرانم...

برای روزهایی که می آیند تا از تو تاوان بگیرند و تو را مجازات کنند!

نگرانم...

برای پشیمانی ات زمانی که هیچ سودی ندارد...!

نگرانم...

برای عذاب وجدانت که تو را به دار می کشد و می کُشد!

روزگاری رنج تو رنجم بود

اما روز ها خواهند گذشت

 و تو آنچه را به من بخشیدی ز دست دیگری باز پس خواهی گرفت!!!

و آنچه که من به تو بخشیدم هیچ گاه نخواهی یافت!!!

پ ن: آخه لعنتی! تو چه می فهمی حال و روز کسی را که دیگر هیچ نگاهی دلش را نمی لرزاند...!

دیدی غزلی سرود؟ عاشق شده بود

انگار خودش نبود...عاشق شده بود

افتاد...

شکست...

زیر باران پوسید

آدم که نکشته بود عاشق شده بود...

راه ما...

بگذار سرنوشت هر راهی که می خواهد برود ما راهمان جداست

این ابر ها تا می توانند ببارند ما چترمان خداست...!