به زبان اردو
می خواهم اردو بروم شمال...
از پدر و مادرم هم رضایتنامه گرفته ام اما باز سفارش می کنند :
ـ حواست باشد در دریای چشمانش غرق نشوی!!
- مواظب باش در جنگل گیسوانش قدم نزنی...!
- حواست باشد هوای خنک خواستنش تو را به لبه پرتگاه نکشد...!
( باشه ، چشم ، حتما!)
نمی دانم چرا نگرانم...دوباره ساکم را کنترل می کنم:
کمی عشق،کلی محبت و علاقه،یک سبد انتظار شیرین برای راه رفت، یک کیسه اشک و دلتنگی برای راه برگشت، کلی صداقت، یک دل ساده و مهربان که آن را هم چون شکستنی بود، داخل سینه جا دادم به عنوان یادگاری برای دوست،یک بغل شادی و نشاط برای استفاده در شمال...
کم کم خواستم راه بیفتم اما خبر آوردند که بهمن سیاه بی وفایی راه ورود به قلبت را بسته است و هوای دوستی مان طوفانی است!!!
اردو کنسل شد...!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۱ ساعت 12:27 توسط غریبه
|