مسخره....
وقتی پشت سر پدرت از پله ها میای پایین و میبینی چقدر آهسته میره ، میفهمی پیر شده
وقتی داره صورتشو اصلاح میکنه و دستش میلرزه ، میفهمی پیر شده
وقتی بعد غذا یه مشت دارو میخوره ، میفهمی چقدر درد داره اما هیچی نمیگه
و وقتی میفهمی نصف موهای سفیدش به خاطر غصه های تو بود دلت میخواد بمیری
پ ن : اینو همین الان یه جا خوندم....تا یه ماه پیش شاید شاید همچین حسی داشتم اما حالا....!!!!
پ ن ۲: حوصله مان سخت سر رفته است....
پ ن ۳: خندم گرفته ناجور...آخه تو رو خدا یه کم نظراتو نیگاااا... وبلاگمم داره میشه عین گوشیم...اونجا تبلیغات اینجام تبلیغات؟؟؟؟؟؟؟
پ ن ۴: یه عالمه خبر کنار گذاشته بودم حوصله ندارم بزارم....
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم خرداد ۱۳۹۱ ساعت 23:8 توسط غریبه
|