وقتی پشت سر پدرت از پله ها میای پایین و میبینی چقدر آهسته میره ، میفهمی پیر شده

وقتی داره صورتشو اصلاح میکنه و دستش میلرزه ، میفهمی پیر شده

وقتی بعد غذا یه مشت دارو میخوره ، میفهمی چقدر درد داره اما هیچی نمیگه

و وقتی میفهمی نصف موهای سفیدش به خاطر غصه های تو بود دلت میخواد بمیری

پ ن : اینو همین الان یه جا خوندم....تا یه ماه پیش شاید شاید همچین حسی داشتم اما حالا....!!!!

پ ن ۲: حوصله مان سخت سر رفته است....

پ ن ۳: خندم گرفته ناجور...آخه تو رو خدا یه کم نظراتو نیگاااا... وبلاگمم داره میشه عین گوشیم...اونجا تبلیغات اینجام تبلیغات؟؟؟؟؟؟؟

پ ن ۴: یه عالمه خبر کنار گذاشته بودم حوصله ندارم بزارم....