علیرضا قزوه در برابر شاهین ن ج ف ی

بسم رب النور

بسم رب العشق

بسم رب الهادی المهدی

آن که شعر و هرچه موسیقی ست

نذر درگاهش

آن که پاکان هنر در پای او سجاده افکندند

بسم رب العشق

آن که حافظ ها و سعدی ها

عشق او و آل او را بر زبان دارند

بسم رب الهادی المهدی

صاحب عصری که عالم وامدار اوست

گرچه دجالان بدآهنگ

گرچه شیطان های بد ترکیب

دار دار و واق واق خویش را آواز می گویند

این نه موسیقی ست

این نه شعر و نه ترانه

این همه فحش است

این فضیحت نامه ی صهیون و آمریکاست

بچه های نطفه هایی از لجن روییده در مرداب

کارگردان

استخوانی پرت خواهد کرد

پیش دم جنبانی چلپاسه ای بدبو

آن دَل هرجایی یابو



مزد وق وق کردن سگهای بی اصل و نسب این است

مزد سگدوخوانی این از شغالان بدصداتر

مزد این چندین دهان بی چاک

استخوانی

مزد این مزدورهای مست عیاشش

فکر چندین جایزه از دست خام چند خاخام اند

جایزه در راستای فکرهایی از جنابت تا جنایت پُر

جایزه در راستای گنده گویی ها و چیزی از همین هایی که می دانید و می دانند

پولهای هرزه سهم حنجر بدبوی فحاشش



مرتدند اینان نه یک تن شان

مرتد اول همین بالاترین با بچه های تخس بی مادر

با همان اصحاب یک پاشان به اسرائیل

با همان مسئول کلاشش

مرتد دوم

کارگردان چنین آهنگ بد آهنگ

مرتد سوم همین خفاش عیاشش ...

مانده آن سو مادری چشم انتظار راه

مادری شرمنده ی شاهین...

نه ، خفاشش!

پ ن: وااای..... یه حالی شدم اصنــــــــــــــ غیر قابل وصف.... حا لا اون یه غلطی کرد.....!!!!!

 ن : پست بعدی حاجی هلالی در برابر شاهین ن ج ف ی

مسخره....

وقتی پشت سر پدرت از پله ها میای پایین و میبینی چقدر آهسته میره ، میفهمی پیر شده

وقتی داره صورتشو اصلاح میکنه و دستش میلرزه ، میفهمی پیر شده

وقتی بعد غذا یه مشت دارو میخوره ، میفهمی چقدر درد داره اما هیچی نمیگه

و وقتی میفهمی نصف موهای سفیدش به خاطر غصه های تو بود دلت میخواد بمیری

پ ن : اینو همین الان یه جا خوندم....تا یه ماه پیش شاید شاید همچین حسی داشتم اما حالا....!!!!

پ ن ۲: حوصله مان سخت سر رفته است....

پ ن ۳: خندم گرفته ناجور...آخه تو رو خدا یه کم نظراتو نیگاااا... وبلاگمم داره میشه عین گوشیم...اونجا تبلیغات اینجام تبلیغات؟؟؟؟؟؟؟

پ ن ۴: یه عالمه خبر کنار گذاشته بودم حوصله ندارم بزارم....

كثيف ترين هاي دنيا

موبایل

ماشین لباس شویی

کیف جیبی

میله های مترو یا اتوبوس

کلیدها و دکمه ها

کیبورد رایانه و موس

تلفن داخل اتاق هتل

پول

ناخن گیر

کیف دستی

دستیگره های در

پ ن : حالا شما هي منو مسخره كنين...هی بگین وسواس داری....كثيفن ديگه

بابا

صدای ناز می آید.

صدای کودک پرواز می آید.

صدای رد پای کوچه های عشق پیدا شد.

معلم در کلاس درس حاضر شد.

یکی از بچه ها از قلب خود فریاد زد بر پا.

همه بر پا،چه بر پایی شده بر پا.

معلم نشعتی دارد، معلم علم را در قلب می کارد، معلم گفته ها دارد.

یکی از بچه های آن کلاس درس گفتا بچه ها بر جا.

معلم گفت:فرزندم بفرما جان من بنشین، چه درسی، فارسی داریم؟

کتاب فارسی بردار؛ آب و آب را دیگر نمی خوانیم.

بزن یک صفحه از این زندگانی را.

ورق ها یک به یک رو شد.

معلم گفت فرزندم ببین بابا؛ بخوان بابا؛ بدان بابا؛

عزیزم این یکی بابا؛ پسر جان آن یکی بابا؛ همه صفحه پر از بابا؛

ندارد فرق این بابا و آن بابا؛

بگو آب و بگو بابا؛ بگو نان و بگو بابا

اگر بخشش کنی "با" می شود با "با"

اگر نصفش کنی "با" می شود با "با"

تمام بچه ها ساکت،نفس ها حبس در سینه و قلبی همچو آیینه،

یکی از بچه های کوچه بن بست، که میزش جای آخر هست، و همچو نی فقط نا داشت؛ به قلبش یک معما داشت؛

سوال از درس بابا داشت.

نگاهش سوخته از درد، لبانش زرد، ندارد گویا همدرد.

فقط نا داشت...

به انگشت اشاره او، سوال از درس بابا داشت.

سوال از درس بابای زمان دارد. تو گویی درس هایی بر زبان دارد.

صدای کودک اندیشه می آید. صدای بیستون،فرهاد یا شیرین،صدای تیشه می آید.

صدای شیر ها از بیشه می آید.

معلم گفت فرزندم سؤالت چیست؟

بگفتا آن پسر آقا اجازه این یکی بابا و آن بابا یکی هستند؟

معلم گفت آری جان من بابا همان باباست.

پسر آهی کشید و اشک او در چشم پیدا شد.

معلم گفت فرزندم بیا اینجا، چرا اشکت روان گشته؟

پسر با بغض گفت این درس را دیگر نمی خوانم.

معلم گفت فرزندم، چرا جانم، مگر این درس سنگین است؟

پسر با گریه گفت این درس رنگین است.

دو تا بابا، یکی بابا؟

تو میگویی که این بابا و آن بابا یکی هستند؟

چرا بابای من نالان و غمگین است؟ ولی بابای آرش شاد و خوشحال است؟

تو میگویی که این بابا و آن بابا یکی هستند؟

چرا بابای آرش میوه از یازار می گیرد؟ چرا فرزند خود را سخت در آغوش می گیرد؟

ولی بابای من هر دم زغال از کار می گیرد؟

چرا بابا مرا یک دم به آغوشش نمی گیرد؟

چرا بابای آرش صورتش قرمز ولی بابای من تار است؟

چرا بابای آرش بچه هایش را همیشه دوست می دارد؟

ولی بابای من شلاق را بر پیکر مادر به زور و ظلم می کارد؟

تو میگویی که این بابا و آن بابا یکی هستند؟

چرا بابا مرا یک دم نمی بوسد؟ چرا بابای من هر روز می پوسد؟

چرا در خانه ی آرش گل و زیتون فراوان است؟

ولی در خانه ی ما اشک و خون دل به جریان است؟

تو می گویی که این بابا و آن بابا یکی هستند؟

چرا بابای من با زندگی قهر است؟

معلم صورتش زرد و لبانش خشک گردیدیند.

به روی گونه اش اشکی ز دل برخواست.

چو گوهر روی دفتر ریخت.

معلم روی دفتر عشق را می ریخت.

و یک "بابا" ز اشک آن معلم پاک شد از دفتر مشقش.

بگفتا دانش آموزان بس است دیگر؛ یکی بابا در این درس است و آن بابای دیگر نیست.

پاک کن را بگیرید ای عزیزانم،

یکی را پاک کردند و معلم گفت جای آن یکی بابا، خدا را در ورق بنویس...

و خواند آن روز، "خدا بابا"

تمام بچه ها گفتند، "خدا بابا"

پور عباس

 !روز پدر مبارک!

دلتنگ که شدی بیا پیش خودم....

کمی غصه ته فنجانم دارم.... با هم می خوریـــــــــــــــــــــم!!!


گاهی خدا آنقدر زود به خواسته هامان جواب می دهد مه باورمان نمی شود از طرف او بوده....

اینجاست که می گوییم:‌ " عجب شانسی آوردم "

پ ن: سازمان ثبت احوال داره کارمند می گیره البته فقط مرد...(تبعیض جنسیتی رو حال کن فقط!!!!)

الان ما زنای سرپرست خانوارم زیاد داریم... معلوم نیست اونا باید کجا برن وقتی همه جا فقط یا مرد می خواد یا بیشتر مرد می خواد؟!؟!


پ ن ۲: امروز جمعه ۱۱/۳/۹۱   ساعت ۱۱ صبح

دقیقد پارسال توی یه همچین روزی توی یه همچین ساعتی مامان خانوم راهی بودن واسه مکهـــــــــــــــــــــــ....

از دیشب تا حالا دل تو دلش نیست....انگاری که قراره دوباره بره!!!!!

دوباره رسيديم سر خونه اولمون...!!!!

 تو اين تصميــــــــم بيهوده نشو تكرار دلشـوره

اگه حـــــــتي نگاه تو منو ميخواد و مجبـــوره

فراموشم شده روزي كه بـــــودم به تو وابستـــه

پ ن : تو رو خدا دوباره يادم نيااااااااار

توي حرفام غم دنياست....چقد دلگيرم و خستـــه

 

 تو خواهش مي كني اما نمي تونم كه برگردم

من از دست رفتم و انگار نمي بيني پر از دردم

كجاي گريه هاي من رسيدي تو به داد من؟

نبودي تو براي من ، نبودي تو به ياد من

نبودي تو پناه من، نبودي تكيه گاه من!

 

پ ن: خوش آن روزي كه اين دنيا سر آيد/قيامت با قيام محشر آيد

بگيرم دامن عدل الهي/بپرسم كام عاشق كي برآيد!!!!!!

پ ن ۲: یه ساعت پیش آپ کردم الان اومدم دوباره پشت سیستم دیدم هنوز دیس کانکت نکردم...

حواس واسه آدم میزاری مگــــــــــــــــــــه؟!؟!؟

نبودنت يه مصيبته...بودنت هزار تـــــــــــــــــــــــا 

پ ن ۳: خدايا كمك كن اين دو تا امتحانم به خوبي تموم شه بعد ديگه مهم نيس چي بشه....

پ ن ۴:چقدر ساده ام میبینی , هنوز دلتنگ فرداتم /هنوز با فکر توتنهام ،هنوز پابند چشماتم /تو فکر رفتنم اما , نمیشه جا به جا پاهام /نمیزاره که دل تنگی برم و هست هنوز باهام .

قابل توجه مهندسین 12

چهار تا مهندس برق، مكانيك، شيمي و كامپيوتر با يه ماشين در حال مسافرت بودن كه يهو ماشين خراب ميشه. خاموش ميكنه و ديگه هر چي استارت ميزنن روشن نميشه.


ميگن آخه يعني چي شده؟


مهندس برقه ميگه: احتمالاً مشكل از مدارها و اتصالات و سيم كشي هاشه. يكي از اينا يه ايرادي پيدا كرده.


مهندس مكانيكه ميگه: نه بابا، مشكل از ميل لنگ يا پيستوناشه كه بخاطر كار زياد انحراف پيدا كرده.

مهندس شيميه ميگه: نه، ايراد از روغن موتوره. سر وقت عوض نشده، اون حالت روان كنندگيشو از دست داده.

در اينجا ميبينن مهندس كامپيوتره ساكته و هيچ چي نميگه. بهش ميگن: تو چي ميگي؟

مشكل از كجاست؟ چيكارش كنيم درست شه؟

مهندس كامپيوتره يه فكري مي كنه و ميگه: نميدونم، ولي بنظرم پياده شيم، سوار شيم شايد درست شده باشه!!!

اولین ها

اولین زن جراح ایرانی:"سکینه پری" متولد 1281-1307 در روسیه دیپلم دکتری گرفت و 1314 اجازه نامه ی پزشکی خود را دریافت کرد.

  اولین زن جراح پلاستیک:"دکتر هاسمیک هاراطونیان" در سال 1339 در این رشته فارغ التحصیل شد.

اولین زن داروساز:"اقدس غربی" و "اختر فردوس" اولین زنان دکتر داروساز ایرانی هستند که در سال 1316 وارد دانشگاه تهران شدند و در سال 1320 در این رشته فارغ التحصیل شدند. 

اولین زن وکیل دادگستری:"یکاترینا سعیدخوانیان" متولد1278 اولین زن ایرانی که پس از تحصیل در رشته قضایی در روسیه به سال 1327 در تهران پروانه وکالت گرفت و به کار پرداخت. 

اولین زن تاجر ایرانی: "مهین افشار" در سال 1336 موفق به دریافت کارت بازرگانی شد.  

اولین زن سرتیب ایرانی: تیمسار سرتیپ دکتر" مرضیه ارفعی" نخستین زنیست که در ارتش ایران به درجه سرتیپی رسید.

نخستین پزشک آسیب شناس ایرانی: بانو دکتر" صغرا آزرمی" نخستین آسیب شناس و نخستین موسس پایگاه سیتولوژی است که جان صدها زن را در مرحله ابتلا به سرطان نجات داد.

اولین زن روزنامه نگار:"صدیقه دولت" در اصفهان به سال 1297 مجله" جمعیت نسوان وطن خواه" و مجله " زبان زنان" را منتشر کرد.

نخستين زن ايراني استاد پزشكي دانشگاه : بانو" ایران اعلم" نخستین استاد زن دانشکده پزشکی در تاریخ ایران است..

بانو دکتر ایران اعلم در طول خدمت خود به مقام استادی دانشگاه تهران ، ریاست بخش زنان در بیمارستان رضا پهلوی سابق ، ریاست بخش زایمان بیمارستان بانک ملی رسید و مدتی ریاست شورای مرکزی سازمان زنان را عهده دار بود..

اولين زن تاريخ دان ايراني : بانو" امینه پاکروان" به عنوان تاریخ دان ایرانی، نویسنده و نخستین استاد تاريخ زن دانشگاه  

 بوده است.

 اولين زن پزشك قانوني زن ايران : بانو" نصرت الملوک کاشانچی" اولین زن پزشکی است که به استخدام وزارت     دادگستری و پزشکی قانونی درآمد. 

اولین زن خلبان:"عفت تجارتی" در سال 1318 در 22 سالگی برای اولین بار و به عنوان اولین زن در رشته خلبانی نام نویسی کرد و در همان سال اولین پرواز خود را با هواپیمای تایگرموس انجام داد.

اولین زن پرستار:"فاطمه توانایی" که در سال 1310 در آموزشگاه کوچک در شهر رشت نام نویسی کرد. او در سال 1314 در این رشته فارغ التحصیل شد.

 اولین هنرمندان زن تاتر:اولین زنان که روی صحنه رفتند دو تن از زنان ارمنی به نام های" وارتوتریان" و "سراکالندریان"  بودند.

اولين وزير زن ايراني : اولين وزير زن ايران خانم" اسفند فَرُّخ‌رو پارسا " در دولت امیر عباس هویدا وزیر آموزش و پرورش بوده است.

نامي جاويد در علم نجوم : بانو" آذر اندامی" نخستین و تنها زن ایرانی است که نام او به دلیل تحقیقات علمی اش بر یکی از   حفره های کره زهره حک شده است.(چه جلب)!!!!!!

اولین فضانورد زن:" انوشه انصاری" اولین فضانورد ایرانی، اولين بانوي گردشگر فضايي و چهارمين توريست فضايي دنيا است.

 

اولين برنده جايزه نوبل : دكتر" ش ی ر ی ن   ع ب ا د ی" حقوقدان ،قاضی سابق دادگاه نویسنده و مدرس ايرانی است. او از نخستین قاضیان زن در ایران و نخستين ایرانی است که جایزه صلح نوبل را در سال ۲۰۰۳ ميلادی دريافت کرده است.

 

پ ن : اين آخري يكم مورد داشت ترسيدم  ف ي ل ت ر شم جدا نوشتم اسمشو...

 پ ن ۲: این پستو مخصوص، مال یکی از دوستانه در جواب یه پست تو وب خودشون

 

 

 

 

(لبخند داوود ن‍ژاد به زندگي)

اين تيتر امروز روزنامه جام جم بود....

كليه ها ،كبد، قلب و لوزالمعده يك مرد شيرازي كه مرگ مغزي شده بود به 5 بيمار در آستانه مرگ از جمله رضا داوود نژاد اهدا شد.

به گزارش جام جم 16 ارديبهشت امسال اين مرد شيرازي كه محمدرضا كاكاوند نام داشت در پي سر درد هاي شديد به بيمارستان شهيد چمران و بعد به بيمارستان نمازي شيراز انتقال يافت و پزشكان اين سر درد را ناشي از تومور هاي 6 سال پيش اين مرد كه جراحي شده بود،دانستند.علي رغم تلاش پزشكان اين مرد به كما رفت و چند روز بعد نيز مرگ مغزي شد.

پزشك موضوع اهدا را با خانواده اين بيمار در ميان گذاشت و سر انجام همگي موافقت خود را براي اهداي اعضا اعلام كردند...

پ ن :عكس داوود نژادو كه تو روزنامه مي بينم رو تخت بيمارستان به خدا دلم آتيش مي گيرهـــــــــــــــــــــ

پ ن: آخرشم با عليرضا داود نژاد (پدر رضا) و خانوم كاكاوند(همسر اهدا كننده)مصاحبه كردن كه من وقت ندارم بنويسم....برین الان جام جم بخرین کلشو بخونین.... شرمنده

خاله شادونه ومکافات پدید آمده

دیشب داشتم همینجوری جام جمو نگاه می کردم(روزنامه جام جم) یه خبر خیلی جالب ولی وحشتناک نظرمو جلب کرد....

توی سفر اخیر خاله شادونه به زنجان به خاطر ازدیاد جعمیت و کمبود جا ۳ تا بچه فوت شدن و ۷ نفرم زخمی شدن.....

قیافه مامانم دیدنی بود.... فقط فحش می داد

من خاک بر سر این سیستم فرهنگیتونم واقعا......

فک کنم الان خاله شادونه عجیب عذاب وجدان داره

من یکی که دارم می میرم....

اینم پیام تسلیتی که خاله شادونه نوشته

استعفاي موقت خاله شادونه

پس از گذشت 2 روز از شنيدن خبر در گذشت عزيزان دلم نگار صالحي ، بهاره شادمهر و مهدي مولايي در حالي كه نفس در سينه ام حبس شده و تلخي اين فاجعه دم و بازدم را برايم رنج آور ساخته ، از كودكان و عزيزانم اجازه مي خواهم تا بهبودي احوال روح و جانم اجازه دهند از همراهي با گروه برنامه سازم معذور باشم...

اين جملات بخشي از پيام مليكا زارعي مجري برنامه باغ شادونه به مناسبت در گذشت 3 كودك خرم دره اي ست.

او در اين پيام تسليت نوشته است: براي كسي كه بيش از نيمي از زندگی خويش را در راه خشنودي و شادي كودكان سرزمينش سپري نموده و روز ها و شبهاي خود را جز با عشق كودكان با وا‍ژه ديگري نياميخته،چه فاجعه اي سهمگين تر از درگذشت ناگهاني3 كودك معصوم و چهخبري دردناك تر از اين فاجعه تلخ و غمبار بعد از شور و شادي برنامه اي است كه با حضور من به پايان رسيده.

من به دليل عدم تخصص در امور مربوط به چگونگي برقراري نظم در ورود و خروج افراد از سالنت هاي برگزاري نمايش و جشن، نمي دانم چرا و چگونه اين اتفاق رخ داده اما همواره با خود زمزمه مي كنم اي كاش آن هنگام من نيز در سالن حضور داشتم تا با فدا كردن جان خود مانع وقوع اين حادثه دلخراش مي شدم. و حالا بعد از يك دنيا اه و افسوس پس از گذشت دو روز از شنيدن خبر درگذشت عزيزان دلم نگار صالحي ، شادمهر و مهدي مولايي در حالي كه نفس در سينه ام حبس شده و تلخي اين فاجعه دم و بازدم را برايم رنج آور ساخته ، بر آن شدم اشك را جوهر قلم خويش نمايم و با قلبي اندوهناك وقوع اين حادثه دلخراش را به خانواده هاي صالحي ، شادمهر و مولايي و مردم خوب شهرستان هاي خرمدره و ابهر و به مردم كشورم كه هميشه در اين سال ها كنار من بوده و عشق به كودكان خون ر در رگ هايم جاري ساخته،تسليت گفته و در انهت از كودكان و عزيزانم مي خواهم تا بهبودي احوال روح و جانم اجازه دهند از همراهي با گروه برنامه سازم معذور باشم.

تصوير معصومانه تان براي هميشه در قلبم حك شد...

جام جم

پ ن: الهی بمیرم چه حالیــــــــــــــه بيچاره!!!


واااااااااای

یه خبر خووووووووووب

الان دوباره روزنامه گرفتم

رضا داوود نژاد کبد گرفت.... یه بیمار مرگ مغزی شیرازی بهش اهدا کرده

بعدا میام شرحشو می نویسم

باز هم آمدی تو بر سر راهم

آی عشـــــق می کنی دوباره گمراهم...

پ ن: واقعا همگی خسته نباشین

امروز من....

امروز صبح کلا یه عالمه کارای جالب انجام دادم

الانم اینقد خندیدم دلم درد گرفته....

یه کم درس خوندم بعدش کلا کارایی که دوست داشتمو انجام دادم

گشتم سی دی های قدیمی رو پیدا کردم کلی حال کردم با آهنگ قدیمیااااااااا اصلنم یاد هیچي نیفتادم

اصلنم مهم نیست دیشب چی دیدم....(تلقین)

بعد اومدم تو هال پذیرایی دیدم رو میز یه عالمه برگه صحیح نشده هست: علوم،ریاضی، بنویسیم (باباییم معلمه)

هه همشم با خط خودم بود نشستم دونه دونه صحیح کردن

وااااای چه چیزایی نوشته بودن خداااااااا

علوم:

سوال:فایده چربی در بدن چیست؟

جواب: مثلا می تونیم اتیشش بزنیم تو زمستون خودمونو گرم کنیم!!!!!!!!!!!!!!

منم مث آقای اسحاقی زیرش نوشتم چربی رو آتیش نمی زنیم که...!!!!!

 

جمله نویسی:

با کلمات زیر جمله بسازید.

حرف جالب: اسم عمه من شیرین است................ وااااااااااااای خدا دلــــــــــــــــــــم

واسش نوشتم باید با (حرف جالب) جمله می ساختی..... بعدم نامریی براش نوشتم بابای من خودش زن داره عمتو بهش نچسبووووووووووووون!!!! جالبش اینه که دو نفر تا حالا این جمله رو نوشتن....(تقلب)

 

وااااااای خدا اینقد امروز خندیدم که حد نداره......اوووووووووووف سرم درد گرفته

 

کلمات زیر را دسته بندی کنید.

نجار_فورا_سراغ_بنا_حتما_کلاغ_کاملا_نقاشی_چراغ

جوابو داشته باش فقط....

توی کادری که کشیده بودم نوشته بود: فورن_حتمن_کاملن

میگم اخه پسر خوب من که درستشو نوشتم تو چرا باز اشتباه نوشتی؟؟

احتمالا با خودش فک کرده معلمم اشتباه کرده....چه معلم بی سوادی دارمااااااااااااا

پ ن: آخیـــــــــــــ خوش به حال باباييم چه حالي ميكنه با اين بچه ها

چقد دوس داشتني ان....

 


صبح اومدم این پستو بزارم تو وب دیدم اینترنتم وصل نمی شه....

گفتم خب بعد از ظهر میرم میذارمشـــــــــــــــــــ

اما باورتون میشه خوشحالیم به بعد از ظهر نکشید؟؟؟؟

واااااااااای خدا

اون بالا نوشتم وااااای خدا از خوشحالي زیاد

اینجا نوشتم وااااای خدا از غم زیاد

داشتم برگه های ریاضی رو همینجوری نگا میکرد م که اشتباه نکرده باشم یهو تلفن زنگ زد......

کاش هیچوقت نمی زد...................وااااااای خدا

اون از دیشب این از الان

ای خدااااااااااااا

پ ن ۱: هنوزم توی تنهایی واسه عشق تو میمیرم

تو وقتایی که دلتنگی منم بد جور دلگیرم

پ ن۲ :حالا منظور این جمله رو می فهمم :

هیچوقت اونقد بلند نخند که غم بیدار شه

و اونقدر بلند و دردناک گریه نکن که شادی نا امید شه...

فک کنم صبح زیادی بلند خندیدم

وااای خدا تمام دست و پام می لرزه.....

هی می خوام خودمو کنترل کنم به روم نیارم ولي مگه میذاریــــــــــــــــــــــــــــــــــ!؟

اینم از امروز مااااا

 


 از صبح می خوام وصل شم به نت نمیشه

مجبور شدم الان این پستو بزارم

 

 

 

روز زن مبارک...

زيبايي يك زن در لباس هايي نيست كه مي پوشد بلكه در شخصيت  و منش او نهفته است.

 زيبايي يك زن در چشم هايش نهفته است...! چشم هاي او دريچه اي به سوي قلبش هستند؛يعني محلي ست كه عشق در آن لانه گزيده...!

زيبايي يك زن در لوازم آرايشي نيست كه استفاده مي كند بلكه زيبايي واقعي يك زن در روح او منعكس مي شود....!

دريچه اي به سوي اشك هايي كه تو نمي بيني و تمامي احساسات ، نهفته در قلب او هستند...

در او محبتي نهفته كه  با سخاوت و بلند نظري بذل مي كند!

زيبايي يك زن با گذر زمان بيشتر مي شود....!

پ ن : نمي ترسم از اينكه پير مي شي

از اينكه زندگي بي مكث مي ره...!

پ ن 2: تو روشن مي كني خورشيدو هر روز

تو هر شب توي جلد ماه مي ري...!

پ ن 3: زنم نشديم يه آقاي مهربون داشته باشيم روزمونو بهمون تبريك بگه! اي بابا....

روز همه ماماناي خوب دنيا تاكيد مي كنم ماماناي خوب دنيا و مامان خودم و  ماماناي تمام رفقا مبارك...

رفقا شرمنده شارژ ندارم به خاطر امتحانا دلمم نمي خواد بگيرم كه راحت درس بخونم

همگي از طرف من به ماماناتون تبريك بگين....

پ ن ۴: اگه غلط املایی چیزی دیدین به بزرگی خودتون ببخشین... ۵ صبح بهتر از این نمیشه

تسلیت

ایرج قادری کارگردان و بازیگر پیشکسوت سینمای ایران امروز دار فانی را وداع گفت...

روحش شاد و یادش گرامی

پ ن :راحت شد به خدااااا

پ ن ۲: من آزموده ام در این شهر بخت خویش را

باور کن حتی بیرون کشیده ام از این ورطه رخت خویش را

اما بازم یه جاای کار گیر داره که هنوز اینجا واستادم....

گوشه های ناگفته از زندگی پادشاه رنگ ها

رضا صادقی یکی از پرطرفدارترین خواننده‌های پاپ ایران است. خواننده‌ای که راه سختی را طی کرد تا به این‌جا رسید. خواننده‌ای شهرستانی با صدایی خاص و سبکی متفاوت که در تهران همان‌قدر او را دوست دارند که در بندر. رضا صادقی زندگی پرفراز و نشیبی داشته که گزیده‌ای از آن را در اینجا می‌خوانید. یک
مهتاب بود. باد در کوچه‌های گلی تاریک می‌پیچید. پنجره خانه‌های کاهگلی یکی‌یکی تاریک می‌شد و خبر از خواب آرام ساکنان می‌داد. جیرجیرک‌ها در کوچه‌ها آواز می‌خواندند و باد صدای عوعوی سگ‌ها را از کوچه‌ها می‌گذراند و به خانه‌ها می‌رساند. ساعتی که از شب گذشت، غیر از یکی از پنجره‌های خانه‌ای کوچک که حیاطی نقلی داشت با یک نخل که خرماهای آن را تازه چیده بودند، پنجره روشنی در کوچه باقی نماند. از آن پنجره صدای گریه کودکی می‌آمد و با تاریکی شب و آواز جیرجیرک‌ها می‌آمیخت. صدای گریه وقتی آرام می‌شد که صدای لالایی اوج می‌گرفت. پشت پنجره مادری برای کودک بیمارش آواز می‌خواند و خواهر و برادرهای کودک کنار آن‌ دو نشسته بودند و به سرنوشت تلخی فکر می‌کردند که روزگار برای کودک  رقم زده. رضای کوچک تازه از بیمارستان برگشته بود. مریض شده بود و مادر او را برای درمان برده بود.
-
این قرص‌ها رو بخوره، این آمپول رو هم بزنه. خوب می‌شه.
مادر رضا قرص‌ها و آمپول را از داروخانه گرفت. آمپول را به پرستار داد و رفت پشت پرده، بدون این‌که بداند این آمپول برای همیشه سرنوشت پسرش را عوض خواهد کرد. بعد از آمپول حال رضا بد شد. مدتی گذشت تا فهمیدند آمپول اشتباه بوده. آمپول عوارض جبران‌ناپذیری داشت. رضا را فلج کرد و تا آخر عمر، لذت دویدن و خرامیدن را از او گرفت. رضا برگشته بود خانه و با صدای لالایی مادر خوابش برده بود. پنجره روشن آن خانه تا نزدیکی‌های صبح خاموش نشد.

رضای کوچک کنار ایستاده و به بازی بچه‌ها نگاه می‌کند. پسرهای کوچه همه جمع هستند. دمپایی‌ها را از پا درآورده‌اند، با عرق‌گیر و شلوارهای کوتاه، ۲ تکه آجر ۲ طرف کوچه گذاشته‌اند و با توپ پلاستیکی ۲لایه، یک لایه قرمز و یک لایه آبی، فوتبال بازی می‌کنند. عباس توپ را از زیر پای حمید درمی‌آورد، علی عباس را به زمین می‌زند و می‌دود. خاک کوچه از جای قدم‌هایش بلند می‌شود و توپ همراه او تا دروازه می‌دود. محمد پایش را پیش می‌آورد تا جلوی توپ را بگیرد، اما نمی‌تواند. توپ از بین پای او و از بین آجرها رد می‌شود و صدای فریاد بچه‌ها بلند می‌شود: «گل!»رضا کنار ایستاده و به عصاهایش تکیه کرده است. رضا به پاهایش نگاه می‌کند و به بچه‌ها که باز دارند چابک و سبک دنبال توپ می‌دوند. رضا اما دلش فوتبال بازی کردن نمی‌خواهد. او هیچ وقت به بچه‌هایی که پای سالم دارند و می‌دوند حسودی‌اش نمی‌شود. چیزی که رضا را محسور کرده، فوتبال و بازی نیست. رضا صدایی شنیده و دلش رفته. او آرزوی داشتن یک ساز را دارد.‌ سازی‌ که بنشیند، رضا او را در آغوش بگیرد، بنوازد و غصه‌های کودکانه‌اش را با صدای آن سهیم شود. رضا به بازی بچه‌ها نگاه می‌کند و به ساز نداشته‌اش فکر می‌کند.‌ سازی‌ که آرزویش است. آرزویی که زندگی‌اش را عوض خواهد کرد. اما رضا می‌داند به این زودی و با این وضع مالی خانواده، حالا حالاها باید آن را فراموش کند.


تهران، خیابان آزادی، طبقه ششم یک ساختمان قدیمی در خیابان اسکندری. خانه رضا اینجاست. او تازه از بندر عباس به تهران آمده و این خانه کوچک و نمور را برای زندگی پیدا کرده. پولش به خانه دیگری نمی‌رسد. رضا با کهنگی و کوچکی خانه مشکلی ندارد. تنها سختی او بالا رفتن از این همه پله است. ۱۶ پله اول را بالا رفته و به نفس‌نفس افتاده. می‌داند که چاره‌ای ندارد و مجبور است سعی کند. نفس عمیقی می‌کشد، عصا را می‌گذارد روی پله بالایی، وزنش را روی آن می‌اندازد و تنش را بالا می‌کشد. پای اول بالا رفت. حالا نوبت پای بعدی است. عصای چپ را روی پله می‌گذارد و آن پایش را هم بالا می‌کشد. حالا باید از اول شروع کند تا یک پله دیگر بالا برود. یک پله می‌شود ۱۶ پله و به طبقه دوم می‌رسد. بعد سوم و چهارم و پنجم و ششم در پیش است، رضا می‌نشیند. عصا را کنار می‌گذارد و خستگی در می‌کند. فکر می‌کند دیگر نمی‌تواند. ۱۰۰ پله را باید هر روز پایین و بالا برود. آن هم با این پاها که یاری‌اش نمی‌کنند. اما نه. حالا وقت پشیمانی نیست. رضا به بندر عباس فکر می‌کند. به این‌که هر چه می‌توانست را آن‌جا آموخته و حالا نوبت پایتخت است که فتحش کند. رضا در بندر هم می‌توانست ساز بزند و هماهنگ بسازد. آلبومی منتشر کرده بود و خیلی‌ها او را می‌شناختند. اما بندر دیگر برای او کوچک شده بود. او فکرهای بزرگ‌تری در سر داشت. بخش زیادی از آرزویش باقی بود و می‌دانست که برای آن مجبور است تلاش کند. حتی اگر این تلاش بالا رفتن و پایین آمدن هر روزه از ۱۰۰ پله نفس‌گیر باشد. نفسی تازه می‌کند، عصا را روی پله بعد می‌گذارد و خودش را بالا می‌کشد.


رضا دارد لباس می‌پوشد. پیراهن مشکی‌اش را تن می‌کند. شلوار مشکی، جوراب‌ها و کفش‌های مشکی براقش را می‌پوشد. موهایش را محکم می‌بندد و شال‌گردن مشکی‌اش را دور گردن می‌اندازد. ریشش را شانه می‌زند، عصاها را برمی‌دارد و راه می‌افتد. امشب برای خواندن در یک عروسی دیگر قرار گذاشته. این کار را دوست ندارد اما مجبور است. خرج زندگی در تهران بیشتر از این حرف‌هاست. باید اجاره خانه را بدهد، خرج خورد و خوراکش را دربیاورد و در عین حال راهی برای پیشرفتش باز کند. نوازنده و استودیو در تهران بیش‌ از تصورش خرج برمی‌دارد. رضا راه می‌افتد. پایش را که به مجلش می‌گذارد صدای تشویق بلند می‌شود. او را می‌شناسند و دوستش دارند. رضا میکروفون را دست می‌گیرد و می‌خواند. مردم همراهی‌اش می‌کنند و رضا به روزی فکر می‌کند که می‌تواند روی استیج بخواند. چشم‌هایش را می‌بندد و صدای طرفداران را می‌شنود. قند توی دلش آب می‌شود. مردم ترانه‌هایش را به یاد دارند. چشم‌هایش را باز می‌کند و می‌فهمد کجاست، دلش می‌گیرد. دلش از اتفاقات بدی که در تهران برایش می‌افتد می‌گیرد. صفای همشهری‌هایش این‌جا نیست. رضا به این مردم عادت ندارد. فکر می‌کند مجبور است عادت کند. باید بتواند گلیمش را از آب بیرون بکشد. باید با همه این‌ها کنار بیاید تا بتواند کار کند. باید روحیه‌اش را حفظ کند. باید قوی باشد. باز چشم‌هایش را می‌بندد و خودش را روی استیج تصور می‌کند. می‌خواند و مردم را به شوق می‌آورد.


رضا در خانه جدیدش نشسته و به آهنگی خوب برای ترانه جدیدی فکر می‌کند که به تازگی سروده. رضا برای آلبوم‌هایش محتاج هیچ‌کس نیست. خودش می‌تواند شعر بگوید و آهنگ بسازد. رضا تلفن جواب می‌دهد. درباره قراردادی جدید است. رضا نمی‌پذیرد. او با سبک جدیدش، ترانه‌های ساده و لباس مشکی پرطرفدارش آن‌قدر معروف شده که خیلی‌ها دوست داشته باشند با او کار کنند. رضا موسیقی را خوب می‌شناسد و فقط بهترین‌ها را می‌پذیرد. رضا بی‌حاشیه است. فکر می‌کند باید با جایی مصاحبه کند و این شایعه عجیب و غریب مشکی‌پوشی‌اش که نمی‌داند از کجا آمده را تکذیب کند. هر وقت به آن فکر می‌کند عصبی می‌شود. شایعه شده او با همسرش در جاده تصادف کرده. خودش فلج شده و همسرش را از دست داده و از آن به بعد مشکی می‌پوشد. رضا فکر می‌کند باید بگوید که مشکی برای او عزا نیست. فقط یک پرچم است. نمادی که او را متمایز می‌کند.


رضا روی استیج ایستاده. نور صحنه روشن است و مردم را درست نمی‌بیند اما می‌داند که چند نفرند. نفس‌های‌شان را حس می‌کند.
-
من، رضا صادقی عاشقتونم!
صدای تشویق جمعیت فراتر از تصورش است. رضا به نوازنده‌های بندری‌اش اشاره می‌کند. همه آماده‌اند. میکروفون را بالا می‌گیرد.
-
مشکی رنگ عشقه.
میکروفون را رو به جمعیت می‌گیرد. صدای مردم بلند می‌شود.
-
مث رنگ چشای مهربونه.
او مثل یک سلطان روی سن ایستاده. مردم ترانه‌هایش را حفظ هستند. هم در کنسرت‌ها دیده و هم در کوچه و خیابان بارها و بارها شنیده. شروع به خواندن می‌کند و همه او را همراهی می‌کنند. رضا می‌داند چطور هوادارانش را راضی کند. می‌داند که باز هم مثل همیشه مردم راضی به خانه برمی‌گردند. رضا به مادرش فکر می‌کند. به خانه‌ای که در گذشته داشتند و به خانه‌ای که الان دارند. رضا به فیلم «بی‌خداحافظی» فکر می‌کند. فیلمی که قرار است بر مبنای سرگذشت عجیب و سخت زندگی او ساخته شود و خودش قرار است در آن بازی کند. رضا می‌داند که در پایان راه نیست. ترانه آخر را می‌خواند. مردم یک لحظه هم آرام نمی‌مانند. چند بار می‌رود و می‌آید تا بالاخره کنسرت را تمام می‌کند. رضا خوشحال است و راضی. هیچ‌چیز نتوانسته جلوی او را بگیرد. او زندگی را شکست داده. سوار پورشه مشکی‌رنگش می‌شود و روشن می‌کند. صدای تشویق‌ها هنوز توی گوشش است. نفس عمیقی می‌کشد و راه می‌افتد. باید تا مهرشهر کرج رانندگی کند

 
پ ن : فک کنم از سایت آسمان برداشتم یادم نمیاد فقط چون به نازی قول داده بودم گذاشتم

پ ن۲: نمی دونم چرا یهویی دلم واسه همه چی تنگ شد....وااااای خداااااااااااااا

شکوفه اشک

وفا نكردي و كردم، خطا نديدي و ديدم
شكستي و نشكستم، بُريدي و نبريدم

اگر ز خلق ملامت، و گر ز كرده ندامت
كشيدم از تو كشيدم، شنيدم از تو شنيدم

كي ام، شكوفه اشكي كه در هواي تو هر شب
ز چشم ناله شكفتم، به روي شكوه دويدم

مرا نصيب غم آمد، به شادي همه عالم
چرا كه از همه عالم، محبت تو گزيدم

چو شمع خنده نكردي، مگر به روز سياهم
چو بخت جلوه نكردي، مگر ز موي سپيدم

بجز وفا و عنايت، نماند در همه عالم
ندامتي كه نبردم، ملامتي كه نديدم

نبود از تو گريزي چنين كه بار غم دل
ز دست شكوه گرفتم، بدوش ناله كشيدم

جواني ام به سمند شتاب مي شد و از پي
چو گرد در قدم او، دويدم و نرسيدم

به روي بخت ز ديده، ز چهر عمر به گردون
گهي چو اشك نشستم، گهي چو رنگ پريدم

وفا نكردي و كردم، بسر نبردي و بردم
ثبات عهد مرا ديدي اي فروغ اميدم؟



پ ن : مهرداد اوستا در جوانی عاشق دختری شده و قرار ازدواج می گذارند. دختر جوان به دلیل رفت و آمد هایی که به دربار شاه داشته ، پس از مدتی مورد توجه شاه قرار گرفته و شاه به او پیشنهاد ازدواج می دهد.
دوستان نزدیک اوستا که از این جریان باخبر می شوند، به هر نحوی که اوستا متوجه خیانت نامزدش نشود سعی می کنند عقیده ی او را در ادامه ی ارتباط با نامزدش تغییر دهند. ولی اوستا به هیچ وجه حاضر به بر هم زدن نامزدی و قول خود نمی شود . تا اینکه یک روز مهرداد اوستا به همراه دوستانش ، نامزد خود را در لباسی که هدیه ای از اوستا بوده ، در حال سوار شدن بر خودروی مخصوص دربار میبیند
...

مهرداد اوستا ماه ها دچار افسردگی شده و تبدیل به انسانی ساکت و کم حرف می شود. سالها بعد از پیروزی انقلاب ، وقتی شاه از دنیا می رود ، زن های شاه از ترس فرح ، هر کدام به کشوری می روند و نامزد اوستا به فرانسه..
..

در همان روزها ، نامزد اوستا به یاد عشق دیرین خود افتاده و دچار عذاب وجدان می شود. و در نامه ای از مهرداد اوستا می خواهد که او را ببخشد. اوستا نیز در پاسخ نامه ی او تنها این شعر را می سراید
...

دندون طمع

شراب ارغوانی چاره رخسار زردم نیست

بنازم سیلی گردون که چهرم ارغوانی کرد...

پ ن : حتما می دونین دندون طمع چیه! اگه نمی دونین خوب دقت کنین

یه دلبستگی یه احساس یه هیجان کاذب که یه وقتایی بلا سرت میاره و یه وقتایی شادت می کنه

من این دندونو کشیدم و چالش کردم تو باغچه....باغچه که نه بیشتر شبیه قبرستونه

می خوام ببینم درختش چه شکلی می شه

شما هم اگه از این دندونا دارین سریع دست به کار شین و از ریشه درش بیارین

راحت میشین به خداا...

درد نوشت : دندون طمعو ازت کشیدم...

پ ن۲: وقتی این پستو گذاشتم رفتم دوباره خوندمش

احساس کردم این روزو قبلا یه جایی دیدم حس کردم قبلنم این کارو کردم...

پ ن۳: واسه برگشتن از فکرت دیره

داره فکرت دنیامو می گیره

دیگه این رویای با هم بودن

داره از یاد این خونه می ره

بی خیالت شدم...

بالاخره پیدایت کردم

من که نه

زنِ فالگیر

تو را دید، تهِ فنجانِ قهوه ام

می گفت، جا خوش کرده ام توی دلت

جا خوش کرده ای توی دلم

می گفت، خواب و خوراکت شده خیالِ من

نفسم شده یادِ تو

می گفت، عشقم زندانی قلبت شده

عشقت فریادِ قلبم

می گفت صبرِ ایوب داری

می گفت، طاقتم ته کشیده

گفت بی خیالت شوم

و من بی خیالت شدم

به همین سادگی........

آخر می دانی؟!!!

برنده جدال بی طاقتی و صبر از قبل معلوم است

دوست ندارم، این بار هم من بازنده باشم

گر چه می دانم، بی تو، برنده هم نیستم

اما، این یکبار را تو بباز

مرا بباز

در قمار با زمان...

به زبان اردو

می خواهم اردو بروم شمال...

از پدر و مادرم هم رضایتنامه گرفته ام اما باز سفارش می کنند :

ـ حواست باشد در دریای چشمانش غرق نشوی!!

- مواظب باش در جنگل گیسوانش قدم نزنی...!

- حواست باشد هوای خنک خواستنش تو را به لبه پرتگاه نکشد...!

( باشه ، چشم ، حتما!)

نمی دانم چرا نگرانم...دوباره ساکم را کنترل می کنم:

کمی عشق،کلی محبت و علاقه،یک سبد انتظار شیرین برای راه رفت، یک کیسه اشک و دلتنگی برای راه برگشت، کلی صداقت، یک دل ساده و مهربان که آن را هم چون شکستنی بود، داخل سینه جا دادم به عنوان یادگاری برای دوست،یک بغل شادی و نشاط برای استفاده در شمال...

کم کم خواستم راه بیفتم اما خبر آوردند که بهمن سیاه بی وفایی راه ورود به قلبت را بسته است و هوای دوستی مان طوفانی است!!!

اردو کنسل شد...!

پیام تسلیت

دو روز پیش نشسته بودیم با خانواده پای تلویزیون که خبر فوت یکی از اساتید موسیقی گیلان از تلویزیون پخش شد.

 فریدون پور رضا ۳ مهر ۱۳۱۱ در لشت نشا متولد شدند. ایشان زیر نظر استاد غلامحسین بنان، سعادتمند قمی و یونس دردشتی تعلیم دیده اند و همچنین برداشتی متفاوت را از موسیقی فولکلور ارایه داده اند.

درسال ۱۳۳۳ کار تعزیه را به همراه علی به کیش آغاز نمودند.

در سال ۱۳۳۹ رتبه اول را در زمینه خوانندگی در رادیو گیلان کسب کردند. در سال ۱۳۵۰ بطور رسمس کار خود را با تلویزیون آغاز نمودند.و در همان سال به عنوان پژوهشگر آواهای بومی و با همراهی مشاهیر فرهنگی و هنری ایران سیمین دانشور، محیط طباطبایی، منوچهر آتشی ،محمود عنایت ،ایرج افشار و دیگر استادان برجسته دانشگاه تهران به لندن سفر کرد.

دو کاست می‌گیلان و گیله لو آثار بعد از انقلاب ایشان است.

تیتراژ و متن سریال پس از باران را اجرا و یک سال بعد مقام اول موسیقی در فیلم و سریال‌های کشور را از آن خود کرد.

و بالاخره ایشان در ۲۳ فروردین ۱۳۹۱ به علت بیماری آسم دیده از جهان فروبستند.

روحش شاد و یادش گرامی...!

وقتی موبایل نبود...

خواستم شعری بگویم قافیه ها جور نشد

خواستم حرفی بگویم یارای سخن گفتن نبود

خواستم نثری بنویسم گفتند مگر تو ادیبی؟

اما من باید بگویم...نظر دارم...حرف دارم راجع به بدترین وسیله خوب دنیا

پس قلم به دست می گیرم با نام آن که توانم داد به قلم گرفتن و می نویسمش

یکی بود یکی نبود

ای کاش موبایل بود ای کاش موبایل نبود

ای کاش موبایل بود وقتی که باباها نبودند

بابا ها نبودند و تلفن همسایه رابط ما و جبهه ها بود

یکی می گفت:خوشحال رفتیم تا پای تلفن همسایه......اما دیگر بابا نبود

اگر موبایل بود پاکت نامه ها با فشردن یک دکمه به پرواز درمی آمد و نامه ی بابای دوستم بعد از تشییع پیکرش نمی رسید

ای کاش موبایل بود وقتی سنگینی بی سیم های بزرگ در گرمای جزیره مجنون بر دوش های خسته،اثر زخم می گذاشت

امروز موبایل هست ولی ای کاش نبود

قبول دارم که امروز بخشی از شکوفایی اقتصادی ما مدیون موبایل است.طبقات اختصاصی موبایل را در پاساژهای شهرم دیده ام

لبخند یکی از همین مغازه دار ا را تحمل کرده ام وقتی که می گفت:هزینه تعمیر این گوشی یازده دو صفر،سیزده هزار تومان است

قبول دارم که در جاده ها و تصادفات جان هزاران انسان را نجات داده است

قبول دارم که مهندسان،صاحبان حرفه ها و مشاغل،بازرگانان و اکثریت اقشار جامعه از موبایل استفاده مناسب و بهینه دارند

اصلا اصلاح می کنم

خوب است که موبایل هست اما

:اما شما هم قبول دارید که

ای کاش نبود خبر بر باد رفتن آبرو،احساسات و همه چیز دختر ساده و شاید عاشق و البته پایان اعتمادش

ای کاش نبود خبر پخش فیلم عروسی دختر خوب دانشگاه به جرم چادری بودن

ای کاش نبود خبر مجازات باندی که از استخر های زنانه فیلم تهیه کرده اند

لعنت به آن مگاپیکسل 5 لعنت به ازای هر پیکسل از بس که شفاف است

پدری خودش را نفرین می کرد.چهشده پدر جان؟پسرم برای المپیاد شیمی آماده می شد با یک گوشی مدرن تشویقش کردم تلاشمان هیچ شد

آخر چرا؟ ساعات خوش با جی پی آر اس

مادر میانسالی در زیز زمین بیمارستان پای دستگاه شستشوی ملافه ها با همکارش دردل میکرد:به خدا از دست معصومه ذله ام.غروب به غروب دو تومن می دهم برای کارت شارژ

چقدر خندیدیم به بلوتوثی که گرفتیم و پخش کردیم از تپق ها و اشتیاهات پیرمرد حاشیه نشین شهرمان که هیچ مشکلی با دشواری های محله اش نداشت و آن جا را درجه یک می دانست

از حوزه انسان هم پا را فراتر نهاده،زندگی و غرایز حیوانات را به تصویر کشیدیم....آفرین بر چشم تیز بینت ای بشر دو پا

از دستت خسته ام گالری تو هم از من دلگیری

قرار بود زیارت عاشورا و دعای عهد را در فایلی جدا ذخیره کنم.شاکی نباش،این از انتقال گزینه این هم گزینه مارک آل و درود بر گزینه حذف

آخیراً چه قدر بدم می آید از همه ی پیامک هایی که شروعشان با ترکه/لره/رشتیه و....است بخصوص لابه لای پیامک های خوب مناسباتی

دوست عزیز!تو مقصر نیستی.عملکرد من باعث شده که تو فکر کنی من از جوک لذت می برمو باز هم گزینه حذف

از بس که پررویی،بخش اول معادل فارسی ات هم خارجی است ای ناهمراه

من که دیگر همراه تو نمی شوم ولی تو را وادار می کنم که همراهم باشی

برو

با سرعت به پیش برو

اگر بگویند که موبایلی امده که با زدن یک دکمه تبدیل به تردمیل می شود من باور می کنم

ولی تو باور نکن که روزی دوباره بتوانی حافظه ام را ویروسی کنی مگر با پیامک های آلوده به ویروس غرور

خوشحال نباش آنتی ویروسش را دارم

با دوربین پیشرفته ات عکس های عزیزانم و گل را در حافظه ات پر می کنم

برو ای موبایل می خواهی باش می خواهی نباش

من تکلیفم را با تو می دانم

برگرفته از روزنامه جام جم

احمد ایثارگر

نبینم غم و اشکو تو چشمات

نبینم داره می لرزه دستات

نبینم ترسو توی نفس هات

ببین دوســـــت دارم

منم مثل تو با خودم تنهام

منم خسته از تموم دنیام

منم سخت میگذره همه شب هام

ببین دوســـت دارم

پ ن: دوست دارم من اون چشمای قشنگتو.....!

فرهاد

خوش به حالت فرهاد که این همه بهـونه داری برای سر کردن زمستونت...!

یه زن

تو روشن می کنی خورشیدو هر روز

تو هر شب توی جلد ماه می ری

بگیر دستامو محکم تا نیفتم

زمین می لرزه وقتی راه میری

دلم با خنده ی تو گرم می شه 

تو روزایی که دنیا سرد باشه

تو رو حس می کنم،می فهمم اینو،

یه زن می تونه گاهی مرد باشه

نمی ترسم از اینکه پیر میشی

از اینکه زندگی بی مکث میره

تموم ساعتا تسلیم می شن

کنار تو زمان بر عکس میره

تو چشمات عکس یه دنیا میفته

تو اون چشای ناز مثل شیشه

مراقب باش پلکاتو نبندی

حواسم با یه چشمک پرت میشه

تو روشن میکنی خورشیدو هر روز

تو هر شب توی جلد ماه می ری

بگیر دستامو محکم تا نیفتم

زمین می لرزه وقتی راه می ری

 دلم با خنده ی تو گرم میشه 

تو روزایی که دنیا سرد باشه

تو رو حس می کنم،می فهمم اینو،

یه زن می تونه گاهی مرد باشه 

دوره ، دوره آدم هایی ست که همخواب می شوند اما هرگز خواب یکدیگر را نمی بینند...

 

کاش هنوز تو بچگیام بودم

تا به جای این زخم گنده رو دلم پام خراش بر میداشت...اصن میشکست

همین ها

همین ها هستند که دنیا را جای بهتری می کنند...

مثل :

آن راننده تاکسی که حتی اگر در ماشینش را محکم بکوبی بلند می گوید : " روز خوبی داشته باشی! "

آدم هایی که توی اتوبوس وقتی تصادفی چشم در چشمشان می شوی،دستپاچه رو برنمی گردانند... لبخندی می زنند و باز نگاهت می کنند...!

آدم هایی که حواسشان به بچه های خسته توی مترو هست... بهشان جا می دهند. گاهی بغلشان می کنند!!!

دوست هایی که بدون مناسبت کادو می خرند و وقتی برایت شال می خرند می گویند: " این شال پشت ویترین انگار مال تو بود"

آدم هایی که از سر چهاراه از بچه های گل فروش یک دسته گل نرگس می خرند و با گل به خانه می روند!

آدم هایی که حواسشان به گربه ها هست... به پرنده ها هست!

آدم هایی که اگر توی کلاس تازه وارد باشی، زود صندلی کنارشان را با لبخند تعارف می کنند تا غریبگی نکنی!

 آدم هایی که خنده را از دنیا دریغ نمی کنند...!

همین ها هستند که دنیا را جای بهتری برای زندگی می کنند

مثل دوستی که همیشه موقع دست دادن خداحافظی، آن لحظه قبل از رها کردن دست،با نوک انگشت به دست هایت یک فشار کوچک می دهد که دلش برایت تنگ خواهد شد...!

پ ن۱: امروز کل خونه رو تنهایی تمیز کردم...( خسته نباشم)

پ ن۲ : خدایا مرگــــــــــــــــــــــــــ

زندگی یعنی چه؟

شب آرامي بود .

 مي روم در ايوان ، تا بپرسم از خود ، زندگي يعني چه ؟

مادرم سيني چايي در دست ، گل لبخندي چيد ، هديه اش داد به من...

خواهرم تكه ناني آورد ، آمد آنجا ، لب پاشويه نشست 

پدرم دفتر شعري آورد ، تكيه بر پشتي داد ، شعر زيبايي خواند و مرا برد به آرامش زيباي يقين

با خودم ميگفتم : زندگي ، راز بزرگي است كه در ما جاريست... 

 زندگي فاصله آمدن و رفتن ماست

رود دنيا جاريست ، زندگي آبتني كردن دراين رود است .

وقت رفتن به همان عرياني كه به هنگام ورود آمده ايم...

 دست ما در كف اين رود به دنبال چه ميگردد؟   هيچ  !!!                

    "سهراب سپهري"

پشت هر...

 " تا حالا دقت کردی که همیشه یک ذره حقیقت پشت هر"فقط یه شوخی بود

 " یک کم کنجکاوی پشت" همین طوری پرسیدم- قدری احساسات پشت"به من چه اصلاْ "

"
مقداری خرد پشت " نمیدونم چی‌ بگم  

و اندکی درد پشت " اشکالی نداره" هست

پ ن ۱: پست دزدی

پ ن ۲: دیشب نزدیک بود تصادف کنم... تاکسیه بیچاره تو چند میلی سانتی من زد رو ترمز....ترمزش یه صدایی داد که نگو... بیشتر از ترس دلم به حالش سوخت بیچاره داشت سکته می کرد... معذرت خواهی کردم اونم به فحشم نگرفت

پ ن ۳: سکوت قلبتو بشکن و برگرد...نذار این فاصله بیشتر از این شه

ولنتاین چیست؟!

روزی که در سال یک بار تنهاییمان را چند برابر به رخمان میکشند

  

هان شنیدم که شبی بر سر شد... دختری با پدرش بود به جنگ

پدر از روی نصیحت می گفت.... که مکن پیروی از راه فرنگ

مرو از خانه بدون چادر... بر تن خویش مکن دامن ننگ

ای بسا گرگ که در جامه ی میش... بهر صید تو نوازد اهنگ

نکنند این دغلان از دغلی... بهر اغفال تو یک لحظه درنگ

دختر از روی تعرض گفتش ...آن چه گویی تو بود جمله جفنگ

باش خاموش دگر یاوه مگو ....که تو پیری و بری از فرهنگ

مدتی شد سپری زین جریان.... تا که یک شب پسری گوش به زنگ

با سخن های فریبنده عشق... با کنایات دل انگیز و قشنگ

همچو آهو نرمش کرد ...از ره حیله چو روباه زرنگ

گوهر عفت او را زد و برد... کرد دامن وی الوده ی ننگ

همچنان که به خود می بالید... زیر لب زمزمه کرد این اهنگ

صید با پای خود افتاد به دام... مرغ با صید خود افتاد به چنگ

  راز حجاب